تبليغاتX
دل سوخته تر از همه سوختگانم

سلام من حدود ۳ سالی هست که آپ نشدم شرمنده

خیلی دلم واسه اون روزام تنگ شده 

 گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم

نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد

نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود

هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

تو بال بسته منی من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم


 

نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


خدا

خدایااااااا

با اشک وضو ساختم

به سجاده صبر ایستادم



رو به کعبه سیاه چشمانت

قامت عشق بستم.....



درمحراب نگاهت به رکوع رفتم

و به سجده افتاد دل تف دیده ام



ذکر هزاره نامت روح تشنه ام را به معراج برد....

و در آسمان هفتم

............خروش دریا شنیدم!



چگونه بگویم......

چگونه بگویم.....



من بنده به پروردگاری توام!

خدایم....

خدايم.....

خدايم....


 

نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت


شعر زندگی

 

زندگي را شايد                                               

غنچه تفسير كند وقت شكفتن به درخت  .     

زندگي را شايد                                               

 ماه تعبير كند در دل شبهاي سياه .

زندگي را شايد      

مرگ معنا بخشد در جهاني ديگر .

زندگي از نظر من اما :

رفتن و آمدن از مدرسه است ،

پيشه ام كاشتن معرفت است ؛  

هديه آب به باغ دانش ،            

بردن كودك معصوم به راه فردا .

كودكان چشم اميدي به نگاهم دارند

تا بياموزند علم ، رمز و راز دنيا 

تا كه بنمايم صرف ، فعل راه فردا.  

كودكان معني آب و هدف زندگي اند    

كودكان راز گل و سادگي اند                   

زندگي را هر روز ،                                     

مي كنم تفسير بر تخته سياه  .    

زندگي را هر روز،                                      

مي كنم هديه به امواج نگاه                      

زندگي يافتن مجهولات است              

زندگي تكيه شاگردان بر شانه ماست.

تا كه فرصت دارم

چون درختان در باد

صبر را پيشه خود خواهم ساخت

گرچه طوفان حوادث ببرد برگ مرا .

ريشه را سخت نمايم در خاك

تا كه در فصل بهار بار ديگر

بشوم سبز و بمانم در باغ. ،

پيشه ام كاشتن معرفت است ؛  

هديه آب به باغ دانش ،            

بردن كودك معصوم به راه فردا .

كودكان چشم اميدي به نگاهم دارند

تا بياموزند علم ، رمز و راز دنيا 

تا كه بنمايم صرف ، فعل راه فردا.  

كودكان معني آب و هدف زندگي اند    

كودكان راز گل و سادگي اند                   

زندگي را هر روز ،                                     

مي كنم تفسير بر تخته سياه  .    

زندگي را هر روز،                                      

مي كنم هديه به امواج نگاه                      

زندگي يافتن مجهولات است              

زندگي تكيه شاگردان بر شانه ماست.

تا كه فرصت دارم

چون درختان در باد

صبر را پيشه خود خواهم ساخت

گرچه طوفان حوادث ببرد برگ مرا .

ريشه را سخت نمايم در خاك

تا كه در فصل بهار بار ديگر

بشوم سبز و بمانم در باغ.

صبر را پيشه خود خواهم ساخت

گرچه طوفان حوادث ببرد برگ مرا .

ريشه را سخت نمايم در خاك

تا كه در فصل بهار بار ديگر

بشوم سبز و بمانم در باغ.


 

نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


بازگشت

سلام به همه دوستان

بی وفایی از من بود

۵ ماهی می شه که آپ نشدم .تو این مدت واسم اتفاق هایی افتاد که فرصت آپ شدن و از من گرفته

مهمترینش اینه که من ازدواج کردم

البته با اجازه بزرگترا

منو ببخشید به خاطر بی معرفتیم

ممنون  که بهم تو این مدت سر زدید

موفق باشید

راستی

استقلال  رفتش آسیا  خدا به همراش

به همه استقلالی های عزیز این قهرمانی رو تبریک می گم

 

آبیته


 

نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت


خسته شدم

دلم پیش تو جامونده من اینجام

تو دوری از منو من بی تو تنهام

ولی  باید  بسازم  با  غم  تو

که  با تو  می رسم به  ارزو هام

غروب  میشه  دلم بی تو میمیره

میره خورشید میاد این شب تیره

منو از  یاد  نبر  ای  نازنینم

نذار  عاشق  تو  تنها  بمیره

نگو وقتی که نیستی میری از یاد

که  دیگه  اسم هم  یادت  نمیاد

خودت که بهتر از هر  کی می دونی

دلم غیر از تو هیچ کس رو نمی خواد


 

نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


تن  تو آهنگي

و

تن من كلمه اي

 

كه در آن مي نشيند

 

تا نغمه اي در وجود آيد

سروده اي كه تداوم را مي تپد

 

در نگاهت  همه مهرباني هاست

 

قاصدي كه زندگي را خبر مي دهد

 

و در سكوتت همه صداها

 

فريادي كه بودن را تجربه  مي كند


 

نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت


فرق بسيار

در میان اشتیاقی که در آرزو باشد

 

با وصال و شوقی که بی آرزو باشد 

 

             چه بسیار فرق است


 

نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


شرمنده

سلام به همه دوستان منو عفو کنید  اگخ خیلی وقته آپ نشدم و بهتون سر نزدم

امتحاناتم شروهع شده .

انشالله بعد از امتحانات در خدمتتون هستم

خوش باشید


 

نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


آخرین لحظه دیدار

در اخرين لحظه ديدار به

چشمانت نگاه كردم و                    گفتم بدان اسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست                          همان لبخندي كه توان را

از من مي ربود بر لبانت                  زينت بست.

و به ارامي از من  فاصله                گرفتي

                             بي هيچ كلامي.

من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت

نحيف لحظه اي فقط لحظه اي 

 مي انديشيد كه             اسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان                               ناگهاني

و اين جمله ،جمله اي            بود بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي                     بود براي با او بودن


 

نوشته شده توسط شیرین در شنبه یکم دی 1386 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


چشمهایت

چشمهايتبه چشمهایت بیاموز ...

که دیگر هر گز وحشیانه بر نگاه دیگری چنگ نزند !!!

                                        همین دل من کافیست

                                                         برای قربانی چشمانت


 

نوشته شده توسط شیرین در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


حتی اگر نباشی

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت  چنانکه لب تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یاد کودکان خفته به گهواره خواب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


 

نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت


تولدم مبارک

 

سلام فردا  تولدمه

۷/۹/۶۴

تولدم مبارک

ولی اصلا  احساس خوبی ندارم  هر سال اینموقعه  از شادی منفجر می شدم اما امسال

پنچر ه پنچرم


 

نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


خسته شدم

سلام

خدایی دیگه حال و حوصله  هیچی و ندارم  از همه کس و همه چی خسته شدم

دیگه حال ندارم زندگی کنم

نه به درسام می رسم  نه به کارام  نه به عشقم

اصلا نمی دونم چمه !

بریدم

چیزی ندارم بنویسم

 


 

نوشته شده توسط شیرین در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت


چه مامانیه

عشقه....


 

نوشته شده توسط شیرین در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت


خدا

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….

 

خدا


 

نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت